من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را...
تاکه بودیم نبودیم کسی
بود ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آن آینه بدان که هست
نه در آن لحظه که اوفتاد و شکست

دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت می بخشد مثل باد که کبریت را خاموش می کند ولی شعله های آتش زا بزرگتر میکند
رفتي و نديدي که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
وقتي که شکست بغض تنهايي من
وابستگي ام را به تو باور کردم

افسوس که قصه ي مادربزرگ راست بودهميشه يکي بود و يکي نبود
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي.
از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است
و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن.
جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است
که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست....
دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟
عاشقم!با من ازدواج ميکني؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟
تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!
چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!
پس برو و بي خيال باش،عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!
آخرش دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه اي زباله شد!
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت!
چقدر تنهایی بد و آزاردهنده است.خوشحال هم که باشی، دورت شلوغ هم که باشد اما به محض آنکه یادت میوفتد کسی را نداری برای دوست داشتن، مانند توپی که بادش را خالی کرده باشند وا میروی.
تنها که میشوی باید عادات همیشهگیات را اجبارا عوض کنی.اصلا همین که حجم بزرگ اساماسهای روزانهات میرسد به هفتهای یک دانه که آن هم تبلیغ جوایز فلان بانک است درد دارد.درد دارد وقتی میرسی به ویلا اما کسی را نداری که با هزار زور و زحمت در این شبکه خر تو خر موبایلها خبر رسیدنت را بدهی.
تنهایی بد است.تنهایی آدم را له میکند.تنهایی یعنی وقتی دلت میگیرد نمیتوانی از بين اینهمه شمارههای آدرسبوکت کسی را پیدا کنی که دلتنگیهايت را بفهمد.تنهایی یعنی کشیدن آههای بلندی که بتوانند راه نفسات را باز کنند. آرام با خود زمزمه می کنم....
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست كشيدهي شب ميكشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنيست
این روزها حال عجیبی دارم ... جوری عاشق تنهایی ام شده ام که ترس از دست دادنش مرا از دیدار مردم بیزار می کند ... از طرفی دیوارهای خانه گاهی صبح تا شب به من خیره می شوند و محتاج شنیدن صدای خنده ای هستند که مدتهاست فراموش کرده ام .کجاست دوستی که می گفت قهقهه های مستانه من از دیوارهای خانه ها می گذرد و تن همه را به لرزه می اندازد . به معدود دوستانم نگاه می کنم و متعجم گاهی چه چیزی میان ماست که هنوز کنار همیم . گاهی خجالتی می شوم و گاهی سرکش ... گاهی خوبم . گاهی بد . حداقل این روزها می دانم که غمگین نیستم . محتاج رابطه های تازه ام . می دانم که تنوع طلبم و حالا زمانیست که چراغ های رابطه ام خاموش شده اند ! به دوست همیشه مهربانم نگاه می کنم و از دلسنگی و سردی رفتارم خجالت می کشم . از تنوع طلبی ام . از نیاز به گریختنم . همیشه عاشق رفتن بوده ام . از ماندن بیزارم .از مانده شدن . گندیدن .این روزها حال عجیبی دارم .گاهی تشنه دیداری می شوم که قلبم را به تپش وادار کند . دیداری که برایش به آینه لبخند بزنم . دیداری که چیز تازه ای برایم داشته باشد ... حتی یک حرف تازه . و می ترسم ! از اینکه بازهم آن دیدار تازه ، یک روز برایم روزمره شود ... و یک دور تسلسل باطل ! این روزها حال عجیبی دارم .عجیب هوای رفتن در دلم زبانه می کشد . ولی حس تلخ نمک نشناسی در قبال پشتیبانی و محبت دیگران ، بار گناهی به دوشم می گذارد که رفتن را سخت و دور می کند . این روزها حال عجیبی دارم ...
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني .
آري عاشقم آري عاشقم يک عاشق چشم به راه عاشقي که مدتهاست ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم
به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم...![]()
ای کاش که قلب تو از جنس دلم می شد
یا ذره ای در قلبم از عشق تو کم می شد
من اون بغضم که پیش غم سر تعظیم نمیارم
من اون ابرم که بر هیچکس به جز همدم نمیبارم
من اون نازم که با هرکس سر صحبت نمیشینم
من اون دردم که غیر از تو همدرد نمیبینم
اگر فانوس و بی نورم ... اگر دلگیر دلگیرم
من آن کوهم که جز خورشید در آغوش نمی گیرم
اگر خوابم بدون در خواب به رویای تو بیدارم
من آن عشقم که بر هیچکس به جز تو رو نمیارم
ای کاش نفسم بودی ... حتی نفس آخر
ای کاش که عشقت بود تنها هوسی در سر
ای کاش که قلب تو از جنس دلم می شد
یا ذره ای در قلبم از عشق تو کم می شد